معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت چهل :
_ نگفتم پلیسم… گفتم از طرف پلیس اومدم.
مرد قدمی نزدیکتر شد و صدای ملتمسش در گوشمان نشست:
_ خب اینم که همون شد… آقا تو رو خدا منو تحویل پلیس نده… من دیگه تو کار پخش هم نیستم… فقط یه چی پیدا میکنم واسه مصرف خودم که از سگ لرزی نمیرم… جون جدت بیخیال من شو!
اهورا چند ثانیه خیره به نگاه ترسانش ماند و جدی گفت:
_ اگه جواب سوالام رو درست بدی، تحویلت نمیدم.
مرد تکانی خورد. خواست به
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
خدا کنه😁
۱۱ ساعت پیشMobina
1یه حس دارم این دستبند حتما به سازمانی مربوطه اما شاید مامانش هم بخاطر همین سازمان نمیگذاشت تا ۱۸ سالگی بیرون بره هرچی هست به خانواده اش مربوطه🤔🧐
دیروزم
1بازم برگشتیم سر اون گذشته کوفتی،یکی می خواد اونو بهش یادآوری کنه،یعنی اهورا نشناخت دست بندو 😠
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
1انگار به زودی حقیقت برملا میشه